تبليغاتX
یادگارهای پریشانی

یادگارهای پریشانی

محبت...

آخ که چقدر محبت این آبجی نازنینم دلگرمم می کنه.

نو بهار است در ان کوش که خوشدل باشی

که دمی گل بدمد باز و تو در گل باشی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 9:41  توسط خودم  | 

زندگی به یک نقطه ای رسیده که همه چیزش دچار سکون شده و این برای من آزار دهنده است. نمی دونم چرا نمی تونم از این سکون لذت ببرم! فی الواقع بلد نیستم. 

و تنها رویداد در حال وقوع در این سکون، چاقی روز افزون من است!

-------------------------------------------------------------------------------------

به زودی قصد دارم یه سر بیام اصفهان، اگر وقت داشتی دوست دارم ببینمت نگ.


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:43  توسط خودم  | 

فهمیدم که توی حالت چندعامله خیلی نمیشه به نداشتن سربار محاسباتی امیدوار بود. تنها امیدم استفاده از پردازش موازی برای کاهش زمان بود و نه حجم محاسبات. خوب این راه هم بعد کلی سرچ به در بسته خورد! درسته که میشه یه برنامه رو داد و سیستم با پردازش موازی جواب بده بهت ولی  هنوز مکانیزمی برای اجرای همزمان چند برنامه جدا نیست. 

یه وقتایی ذهنت خیلی جرقه های خوبی می زنه... این جور وقتا مکالمه هیجان انگیزی داریم... مساله رو میگم و توی تحلیلش با هم کلی ایده می گیرم. این جور وقتا حس می کنم بیشتر دوست دارم! بعد همین مکالمه به این نتیجه رسوندیم که دید کلا باید عوض بشه. در یک سیستم چندعامله نمیشه به کاهش حجم محاسباتی امیدوار بود اما میشه نشون داد که مشارکت و ارتباط بین عاملها می تونه سیستم رو از یه سری بن بستها نجات بده.

این تغییر دید خیلی موثره! حالا برم ببینم تو دید جدید چه میشه کرد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:52  توسط خودم  | 

از دو هفته پیش قرار بود که پروژه ای در باب استفاده از یادگیری کیو در تخصیص کانال بنویسم! خوب به دلیل نا آشنایی با مباحث مخابراتیش کار فهمیدنش سخت بود. خیلی هم به عذاب الیم فهمیدم مباحث رو. امروز بعد 2 روز کاری مداوم، توسنتم رانهای خوبی بگیرم. 

حالا باید برم سراغ حل مساله به شیوه چند عامله و ببینم که اونجا میشه کاری کرد یا نه. من به این نتیجه رسیدم که بزرگترین عیبم نداشتن مداومت در کار هست. 

-------------------

فکر می کردم که مصاحبه پژوهشکده علوم شناختی دعوت میشم، ولی خوب همیشه اونجوری که آدم فک می کنه نمیشه! در کمال ناباوری دعوت نشدم :( 


+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 16:43  توسط خودم  | 

ما با خیال رویت، منزل در آبِ دیده

کردیم تا کسی را بر ما گذر نباشد


ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد

در هیچ سر خیالی زین خوبتر نباشد


آلبوم بر سماع تنبور - تصنیف در کوی عشق - علیرضا قربانی

به نظرم خیلی خوب می خونه، در طول این تصنیف واقعا از زمین کنده میشی. 


+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 10:2  توسط خودم  | 

مثل این شده که کاملا ری استارت شدم!

دوباره باید از نو شروع کنم. دارم به این فکر می کنم که دوست دارم تو چه زمینه ای شروع به کار کنم. فکر می کنم باید برگردم پیش یکی از همون آدمهای چند ماه پیش و سرم رو بندازم پایین و آروم بگم: هنوزم می خواین با هم کار کنیم؟

 اولش سخته ولی باز باید از یه نقطه ای شروع کرد. نمیشه همین طور دست روی دست گذاشت که فرصتها بگذرند.

من حرکت می کنم، امیدوارم که تو برکتش رو پیش پیش بفرستی.

شکر

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 19:0  توسط خودم  | 

چه خواهد کرد با ما عشق، پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را


ای کاش خود خدا بیاید و دست بیندازد روی شانه ات و دلداری ات بدهد. فقط خودش. باز هم شکر

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 18:33  توسط خودم  | 

 آن پریشانی شبهای دراز   و غم دل                          همه  در سایه گیسوی   نگار   آخر شد

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:51  توسط خودم  | 

زهره یادت هست که قبل از عید بهم گفتی واسم خواب دیدی! خواستم از همین تریبون بهت بگم که خوابت راست بود.. حتی همون موقع هم کمی حس می کردم که راسته ولی الان ایمان دارم که اونطور که تو دیدی میشه.

سرنوشت رو شاید نشه عوض کرد...

به هر حال بابت خواب روشنگرت ممنونم  نوه دوست داشتنی خودم:)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 0:31  توسط خودم  | 

خیلی با مزه است!

اولین کسانی که در این دنیا عمق دکتر بودن منو فهمیدن ( چه موجودات فهمیده ای!!!) این چینیهای نازنین هستند!

هی هر روز برام ایمیل میاد با عنوان دکتر عزیز! 

اینها احتمالا هنوز نمی دونن که تو ایران تو مقاله ها، اول اسم دانشجو هست بعد اسم استادش! به هر حال ما این دکتری چینی را به فال نیک می گیریم و خوشحال و خندان، قدحی باده به دست می رویم سر جلسه کنکور جمعه می نشینیم و استعداد دکترین خود را بروز می دهیم!!!


به امید خدا...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 11:42  توسط خودم  |